![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد |
|
در انتظارت سال و ماه و روز مرده
حتی خدا هم طاقت من را شمرده اینجا دگر شب با سحر فرقی ندارد دیوانه ام این روزها انگار جایی ممنونم از قسمت که تا عمری است باقی فردا تو می آیی و دیگر نیستم من امروز من در حسرت فردا و... فردا هستی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:25 توسط هستی مهرنیا |
|
|
می روی با مهربانی با سرور
می روی تا انتهای شهر نور از میان قلب من بگذر برو! بگذر ازاین شهر امن بی عبور خستگی هایت امانت پیش من فرض کن در نزد تو زندانیم
برگ برگم کرده ای دیگر کتابت نیستم با منی و زندگی را در نگاهم می کشی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:53 توسط هستی مهرنیا |
|
|
زندگی جان خاطراتت مال تو
تو برو دردانه ها دنبال تو من تو را در داغها گم کرده ام زندگی آتش به جانم ریختی من چرا مجنون و محزونت شدم؟ می روم تنها تر از تنها شوم وعده هایت را نمی خواهم دگر خویشتن داری و ایمان تا به کی؟ هر چه دارم می گذارم زیر پا زندگی با جلوه ات خامم نکن خاطرم را از خودت آزرده ای کاشکی یک روز تنها می شدی تا بفهمی درد من یک درد نیست می روم اما به جان رنج ها مات کردی شاه بختم را و بعد هستی پي نوشت: داشتيد شعرو؟ انگار يه آدم نا اميد دم مرگ و بي هويت و بي كس و تنها كه ميخواد دست به خود كشي بزنه اصلآ اينطور نيستا! وقتي ميايد تو وبلاگم حس غم و اندوه بهتون دست ميده نه؟ من بر عكس آدم شادي هستم...يعني ترجيح ميدم غم بهم غلبه نكنه اما نمي دونم چرا اين غم لعنتي رو اينقدر دوست دارم...باهاش حال مي كنم شايد چون هيچ دلبستگي به چيزي يا كسي ندارم كه زندگي دغم بده اما اين هم حقيقت داره كه هر لحظه اي زمان مرگم باشه با كمال ميل قبول مي كنم هيچ از اينجا خوشم نمياد خدا كنه وقت رفتن خدا چيزي يا كسي رو نذاره سر راحم كه دلم نياد برم! خدا كنه با كمال ميل و با خيال راحت برم وقتي غم تو كوچه هاي دلمون پا ميزاره هستي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:14 توسط هستی مهرنیا |
|
|
با چشمک یک ستاره همگام شدم
خورشید شد و برای او بام شدم طالع به میان آمد و در آخر کار از بخت خوشم در عشق بدنام شدم هستی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:52 توسط هستی مهرنیا |
|
|
مهر را با مهربانی های من همگام کن
این خزان زرد را با نام من بد نام کن من بهارم یاد سرسبزی ایام زمین نوش کن دیدار من را غصه را ناکام کن عشق را دیوانه کن افسانه را ویرانه کن جنگ کن با بی کسی ای کاش... را دشنام کن! من تمام هستی ام با من بمان و سبز باش خواب پر تشویش من را با خودت آرام کن... هستی پی نوشت: خیلی دلم می خواست بیشتر بنویسم مخصوصآ اینکه خواننده های خوبی مثل شما دارم! اما خدا رو به خاطر تک تک نفسهایی که میکشم شکر در پلکهای زیبای تو آشیانه دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:48 توسط هستی مهرنیا |
|
|
آسمان معشوقه بازی می کند
خویش را با عشق راضی می کند می دواند آدمی را تا به مرگ هستی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 9:54 توسط هستی مهرنیا |
|
|
حاصل جمع مرا با خود تو منها می کنی
یک شبی تنهاییم را خوب معنا می کنی آخرش می مانم و یک عمر در غم سوختن می روی می دانم این من را تو رسوا می کنی.....
فرض کن دفتر من با همه ی محتویات فرض کن تا که صدا میکردی باد احساسم را بعد طوفان می شد فرض کن باد نبود هستی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:34 توسط هستی مهرنیا |
|
آمد از راه کسی کاش می دانستم تو که از اول بودن بودی ناگهان یافتمت بت سنگی چه کنم با غم تو؟؟؟ هستی میاد از یه راه دور یه ماه خوب و نازنین فصل خوب بودنه سبز و نجیب و گرم و پاک منم و یه پیشونی و راه سخت سرنوشت تویی اون کلید زرین در بهشت من هستی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:52 توسط هستی مهرنیا |
|
|
ماه من ناز نکن هر شب من تاریکه
عشق من باش همیشه که جنون نزدیکه! تو که تو اهل زمین خوبترینی واسه من تو که اینجایی و اومدی به جنگ تن به تن بیا ماهم دل من پاکتر از هر چی دعاست تو بجنگ اما همیشه بردنا دست خداست! می دونم همین حالاشم دل تو گیره منه همه ی روح و وجودت آره! درگیر منه بده دستاتو بهم تا بشمرم ثانیه رو تو بلرزون با نگات این دل توی سینه رو من وتو میشیم یه آسمون و هیچ شبی اینجا نیست دل ما با هم که باشه توی این دنیا نیست... هستی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 19:49 توسط هستی مهرنیا |
|
|
شبی آمد نگاه خنده رویی
میان چشمهامان گفتگویی تو می خندیدی و شب غصه می خورد که در تاریکی آمد ماهرویی و رقص نور چشمت در سیاهی به پا می کرد جشن با شکوهی دو دستت راهدار شهر شادی وجودت خالی از هر تند خویی قیامت کرده بود آیین مهرت و من آیینه دار راستگویی سیه پوشیده چشمانت به قلبم شبیخون زد شبیه جنگجویی قدت سیمای بی تفسیر وحدت که برد از کفر زلفم آبرویی حضورت زندگی را زنده می کرد طلوعت صبح عشقم را شروعی و شد آغاز آتشبازی دل و من کاهی که می سوزم تو کوهی هستی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:40 توسط هستی مهرنیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا دگر اثر از حجم برف نیست
تنها بهار و گل و ما،جای حرف نیست! اینجا خدا نشسته کنار نگاه تو باران و عشق هست و دل بی گناه تو اینجا من و توییم و بهاری پر از زمین هفت آسمان ستاره و یک ماه... آفرین! |
| پیوندهای روزانه |
|
ساقی دل(فصول یخبندان) شهوت عریانی کلمه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
irLearn.com |