![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد |
|
قلبت ميخواد از قفس رها شه پرواز كنه و جفت تو باشه مي ترسم از اون روزي كه دستات از دستاي سرد من جدا شه! من تنها نبودم تو رو داشتم اما دلتو تنها گذاشتم تو مجنون اين ليلي نادون اي كاش مي دونستم كيو داشتم! تو عشق تو قصه ها نبودي عاشق بودي.بي وفا نبودي! انگار كه خدا تو رو فرستاد انگار تو از آدما نبودي! هيچ وقت كه صدا تو نشنيدم هيچ وقت كه نگاهتو نديدم تو داد ميزدي:عاشقت هستم اما من احمق چي شنيدم؟ يكبار و دوباره و سه باره گريت مي گرفت با يه اشاره تا مي پرسيدم : چشات چه سرخه؟ مي گفتي: گلم! فصل بهاره من گم شده بودم تو خیالم انگار تا هميشه تو رو دارم! نه دل نگرون رفتن تو نه شادي بودنت كنارم بي هوا ديدم خسته ي خسته يار مهربون بارشو بسته! تازه فهميدم تنها مي مونم تازه فهميدم دلت شكسته امروز منم و جزاي كارم تو ميري ولي قلبتو دارم! تا بياي ميشم ابر بهاري رو عكسا و نامه هات ميبارم يار مهربون! چه بي قراري؟ ((تو)) داري منو تنها ميزاري! مي گي ميري و بر نمي گردي يادت نره... سوغاتي بياري!!!
هستی
پی نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 14:33 توسط هستی مهرنیا |
|
|
آهای اونایی که میگین:
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان سنگی اندر گِلشان بود همان شد دلشان!!!
من میگم:
خوب رویان جهان سنگ ندارد گِلشان باید از سنگ شوی تا نشوی عاشقشان روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان ساختند از گل نایاب محبت دلشان آنقدَر عشق و صفا ریخته در دامنشان که دو صد عاشق دیوانه نباشد بسِشان!!! هستی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 22:27 توسط هستی مهرنیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا دگر اثر از حجم برف نیست
تنها بهار و گل و ما،جای حرف نیست! اینجا خدا نشسته کنار نگاه تو باران و عشق هست و دل بی گناه تو اینجا من و توییم و بهاری پر از زمین هفت آسمان ستاره و یک ماه... آفرین! |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن مجازی ساقی دل(فصول یخبندان) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
irLearn.com |