![]() |
![]() |
|
| می خواهمت چنانکه شبخسته خواب را |
|
به اشکهای بلورین من تو می خندی
در این کسادی شادی در این سیاهی غم تو مثل صبح سپیدی به نور مانندی! دلم از این همه غربت چه زود می میرد ولی تو مثل همیشه به عشق پا بندی میان حمله ی غمها به قلب بیمارم زمان هق هق من در میان آغوشت به فکر شادی من با هزار ترفندی نگاه می کنی از لا بلای موها یم و گیج می شوی از عطر تند و گرمایم چنان نگاه پر از شور و عشق و تب داری که قلب می تپد و باز هم تو می خندی و چون شروع میکنم گلایه کنم که گریه خنده ندارد برو ! نمان اینجا ! زبان شکوه ی دل را
پی نوشت : برای جلوگیری از ایجاد سو تفاهمات باید چیزی بگم: من برای اهل بیتم شعر میگم جایی تمام شب شهادت حضرت امیر(ع) رو به تصویر می کشم جایی واقعه ی کربلا رو ولی آیا من واقعآ در هر یک از اینها حضور داشتم؟ من حتی عاشق نیستم........ هستی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 17:48 توسط هستی مهرنیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من هستی هستم
دختری از بهار از سرزمینی پر از مهربانی که خاکش بوسه ی هزاران قلب به خون نشسته به خود دیده من حادثه را دوست دارم حادثه یعنی عشق و دیگر هیچ چیز در نگاهم حادثه نیست حادثه یعنی آنچه اتفاق می افتد و هیجانش قلب را به کوبنده ترین طپش ها میکشد و تا ابد در ذهن می ماند من...هستی برای تو که نمی دانم کیستی؟یا شاید هم میدانم! فقط و فقط از عشق میگویم آنچه انسان را تنها میکند آنچه او را وادار میکند تا خود را تغییر دهد به او می آموزد که خودش نگهبان خودش باشد از او تمام هستی اش را میگیرد تا خود را به او نشان دهد و به او لحظه هایی را هدیه میدهد که بفهمد زندگی یعنی چه؟ مرا به خاطر بسپار تا عشق را به تو بشناسانم من هستی هستم .... |
| پیوندهای روزانه |
|
red تنها لحظه ای با من باش اولین جایزه ادبی ایران سجاد سراجی یک دیدار انجمن مجازی ساقی دل(فصول یخبندان) آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
irLearn.com |