![]() |
![]() |
|
| و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد |
|
شبی آمد نگاه خنده رویی
میان چشمهامان گفتگویی تو می خندیدی و شب غصه می خورد که در تاریکی آمد ماهرویی و رقص نور چشمت در سیاهی به پا می کرد جشن با شکوهی دو دستت راهدار شهر شادی وجودت خالی از هر تند خویی قیامت کرده بود آیین مهرت و من آیینه دار راستگویی سیه پوشیده چشمانت به قلبم شبیخون زد شبیه جنگجویی قدت سیمای بی تفسیر وحدت که برد از کفر زلفم آبرویی حضورت زندگی را زنده می کرد طلوعت صبح عشقم را شروعی و شد آغاز آتشبازی دل و من کاهی که می سوزم تو کوهی هستی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:40 توسط هستی مهرنیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا دگر اثر از حجم برف نیست
تنها بهار و گل و ما،جای حرف نیست! اینجا خدا نشسته کنار نگاه تو باران و عشق هست و دل بی گناه تو اینجا من و توییم و بهاری پر از زمین هفت آسمان ستاره و یک ماه... آفرین! |
| پیوندهای روزانه |
|
انجمن مجازی ساقی دل(فصول یخبندان) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
irLearn.com |